تبليغاتX
زندگی چه می گوید
سرو لنگ

دیوانه تراز هرزوز

بی حوصله ی دیروز ...

 

2 نوشته شده در  نهم دی 1385ساعت   توسط محسن محمدی  | 

خفه شو
تنهای تنها

حتی کلمات دورشونده اند

کودک آدامس فروش

بیا کف پایم را واکس بزن

کودک بی هوش

بیا کف کفشهایم را بو کن

2 نوشته شده در  سوم مهر 1385ساعت   توسط محسن محمدی  | 

.........
ی سحر
زمین صف به صف گله به گله پر زمور
زمان تکه به تکه زره به زره می شود نزدیک
من اما می شوم دور
می شوم پیر
دراین لحظه سرخاب سفیداب که برروی زمان سیطره ای بود خیالی
من به امید سحر از خواب پریدم
گهی چشم گشودم
جز تاریکی مطلق سحرندیدم
صدایش نشنیدم
بی رمق می خزیدم و به ایمان شب و تاریکی
به لحظه دعا سپری از خون جگر می ساختم
چه شد آن لحظه که تو از رحم گلگون شده ی شب بشکفتی
و سحررابه من هدیه کردی
اما من ...از انعکاس تو روی خوش مریم را ...استشمام نمودم
بوته ای بود درنزدیکی ما
که من اوراهرگزندیده بودم
از خواب تو برخیزیدم
به گناه یک شب طولانی
تازه فهمیدم ... گل مریم بود که شهدش کام تلخم را زیرسنگینی شب
شیرین کرد
سبویی از شراب گل مریم نوشیدم
و به یک بوته که درکنج حیاط می خندید
من نیز خندیدم
 
2 نوشته شده در  بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت   توسط محسن محمدی  | 

اونایی که جنبه تحلیل شعرندارن ... لطفا این شعرو نخونن
ی محکوم به ادراک زمان
زانوانم شل گشته و سرفه های بی پایان امانم رابریده
لحظه های مرگ گهگاهی مرایاری کنند
سینه ام مشتاق کاوش
و تمام احتیاجم یک گل سرخ
بی سروبی پایم
مستی وراستی می کنم
امشب مست مستم
خداوندا بس کن این جنایت را
خداوندا که گفته تو خوبی
که گفته توپاکی
لعنت برآنکه بگوید خدایکیست
من هنوز منتظرم
اینکه پایانش زخم و درد است من هنوز بی کس و کارم
بگو ...
چه میخواهی بگو ای به صلیب کشیده شده
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
گفتم ....
مستی و راستی
درادراک حقیقت محکومم به مرگ
به یک زمان بزرگ
سی سال بعد یاهرسالی
محکوم شدم
مرابگشاای پدر
ای خداوند بشریت بگشا  قفسم را
2 نوشته شده در  بیست و چهارم فروردین 1385ساعت   توسط محسن محمدی  | 

بدو برو بچه ها سرکوچه دارن تیله بازی می کنن خودتو بهشون برسون ....بدو
ی نگاه کن غریبه
من از آشنایان دلگیرم
به تو رسیدم
نگاه کن غریبه
چه بی صدا درشکستم
بی سنگ و بی شیشه
نگاه کن غریبه
چه می بینی دراین چهره خاکی
چه می خواهی از این تن خسته
جز قدمی درراه به اکراه
نگاه کن غریبه
نگاه متحیر تو
سواربرثانیه ها
به من نیروی مرگ می دهد
نگاه کن غریبه
مرا که به یک نقطه سیاه می نگرم
نگا ه کن امروز و فردایم را
که چگونه در سیطره ی نیرویی شیطانیست
نگاه کن غریبه اگر از کنارم می گذری
پاهای خسته و دستهای خشکیده ام را
نگاه کن مرا
2 نوشته شده در  هجدهم اسفند 1384ساعت   توسط محسن محمدی  |